تاریخ : پنجشنبه, ۱۲ شهریور , ۱۴۰۵
17

تولد آفتاب

  • کد خبر : 2379
تولد آفتاب

روز موعد است و قرار بر مسافرت زیباترین و نورانی ترین بانوی عالم به زمین فرا رسیده است؛اسما بنت عمیس، یکی یکی درها را می کوبد،ولی درها به رویش بسته اند؛ هیچ یک از زنان قریش حتی نمی خواهند حرف هایش را بشنوند.از کوچه پس کوچه های مکه می گذرد و دامن هر زنی را […]

روز موعد است و قرار بر مسافرت زیباترین و نورانی ترین بانوی عالم به زمین فرا رسیده است؛اسما بنت عمیس، یکی یکی درها را می کوبد،ولی درها به رویش بسته اند؛ هیچ یک از زنان قریش حتی نمی خواهند حرف هایش را بشنوند.از کوچه پس کوچه های مکه می گذرد و دامن هر زنی را که می شناسد چنگ می زند.وبا التماس می گوید:«کودکِ بانویم خدیجه دارد به دنیا می آید،باید به او کمک کنید.»اما جز صدای بسته شدن درها و پنجره خانه ها صدایی دیگر نمی آید.سرگردان است و دلش نمی خواهد به خانه برگردد و باز درد و رنج ماه بانویش را ببیند.صبح وقتی دیده بودکه،زیبا بانویش از درد به خود می پیچد و ناله می زند،دیگر نتوانسته بود تحمل کند،به سختی و با عجله خانه را ترک کرده بود.
خدیجه(س)،با صدایی ضعیف از او پرسید؛«کجا می روی؟گفت:بانو جان باید کسی را پیدا کنم.حضرت فرمودند:«خودت را خسته نکن آنها نمی آیند.»و او نمانده بود،تا باقی حرف هایش را بشنود،پاهایش سنگینی می کرد،اما باید می رفت.خدیجه(س) را مثل دختر نداشته اش دوست داشت وخدیجه(س) هم هیچ وقت با او مثل کنیز رفتار نکرده است.وقتی زیبا بانویِ قریش،«میسره» و همسرش را آزاد کرده بود، او دور شدنشان را نظاره می کرد،که بانو از او پرسید:«دلت می خواهد تو هم مثل آنها بروی و برای خودت زندگی کنی؟»که او گفته بود:«نه بانوی من، دلم می خواهد تا همیشه کنار شما باشم.» و خدیجه ای که او را در آغوش مهرش فشرد و پیشانی اش را بوسید.آن وقت ها هیچ فکر نمی کرد بانویش تا این حد تنها شود.
پیامبر(ص)،در غار حراست و خدیجه(س) با تنهایی و درد در انتظارآمدن فرزندش بسر می برد، و او در کوچه پس کوچه های مکه به دنبال کسی ست که بانویش را یاری دهد. قلبش تند تند می زند و پاهایش می لرزد. آفتاب مستقیم می تابد و او دیگر توان راه رفتن ندارد. به دست های پر چین و چروکش که می لرزیدند نگاهی انداخت،کاش این همه پیر و ناتوان نشده بودم.از خودش بدش آمد، با خودش فکر کرد این روزها بیشتر خدیجه(س)،از او مراقبت کرده تا او از بانویش.دلش می خواست سیده قریش همیشه همان زن جوان و شادابی می ماندکه او موهای بلند و سیاهش را شانه می زد و می بافت.
دلش می خواست چشم های بانوی بطحاء همان برقی رامی داشت که در گذشته بود.چشم هایش را بست و خدیجه(س)،را به یاد آوردکه بر تختی زیر درختان خرما نشسته و بر مخده ای زیبا تکیه داده و کنیزان و خدمتکارانش گرداگردش نشسته اند.

عالِم یهودی هم آنجاست،در گوشه تخت نشسته و با خدیجه(س)،هم صحبت است. هنوز یادش است که رسول خدا(ص)،از آنجا گذشت و عالم یهودی از خدیجه(س)خواست که حضرت را به آن مجلس دعوت نماید. خدیجه(س)،او را در پی حضرت فرستاد. خوب بیاد دارد که چه صحبت هایی کرده بودند،در خاطرش بود که چگونه همه چشم ها خیره در شکوه و عظمت و منش محمد(ص)،گشته بودند وعالم یهودی با اشاره به علامتی که برکتف پیامبر بود،سوگندیاد نمود که:«به خدا قسم این خاتم نبوت است.»و خوشا بر احوال آنی که همسر و همسفر زندگی محمد(ص) می شود.
در همین افکار بود که دری باز شد. برگشت و نگاهی انداخت،خواست تمنایش را بگوید اما پشیمان شد. روبه رویش مادر«عقبه بن ابی محیط» ایستاده و با خشم و شقاوت و کینه بر او خیره گشته.خواست حرفی بزند که مادر عقبه فریاد برآورد:«از اینجا برو،شاید زمانی خدیجه سیده قریش بود،اما حالا دیگر در بین ما جایگاهی ندارد.روزی که دست رد به سینه همه بزرگان قریش می زد باید به این روزها فکر می کرد. نکند فراموش کرده ای طبق های هدایای پسرم عقبه را پس فرستاد،یا از یاد برده ای که فرستاده «صلت بن ابی یهاب» را چگونه از خانه اش نا امید بیرون کرد.
فکر می کنی ابوجهل و ابوسفیان او را بخشیده اند.آنها حاضر بودند برای مهریه او، اموال فراوانی بپردازند اما او با محمد فقیر و یتیم ازدواج کرد و مهریه اش را از اموال خود پرداخت.کار را به جایی رساند که ما را جمع کرد و گفت:«ای زنان قریش،شنیده ام شوهران تان بر من عیب می گیرند که محمد(ص) را به همسری برگزیده ام. آیا مثل او در کمال و جمال و اخلاق پسندیده پیدا می شود؟»
مادر عقبه باز فریاد زد:«از اینجا برو ما مدت هاست که دیگر مهری به خدیجه نداریم.» این را گفت و به خانه رفت و در را محکم بست.دیگر ناامید شده بود.به سختی از جا بلند شد، می دانست دیگر فریادرسی نخواهد داشت.به سمت نخلستان بیرون از مکه رفت.دلش می خواست همان جا توی همان نخلستان با صدای بلند گریه کند و از خدا بخواهد تا به بانویش کمک کند، دست های پیر و فرتوتش را به آسمان بلند کرد وگفت:
«ای خدای مهربانم! تو خودت مهر پیامبر(ص) را در دل خدیجه قرار دادی و حال خدیجه به مهر تو نیازمند است.او سال ها با پیامبر همراه بوده است.مگر نه اینکه به فرمان جبرئیل پیامبرت چهل شبانه روز از خدیجه(س)،کناره گرفت و مگر نه اینکه جبرئیل بعد از چهل شبانه روز عبادتِ پیامبر به او نازل شده و به او بشارت داده بودکه منتظر تحفه پروردگارم

باشد و میکائیل از طعام بهشتی طبقی مهیا کرده بود تا پیامبر روزه اش را با آن افطار نماید و از جانب خداوند بر پیامبر وحی شده بود که امشب از صلب شما فرزندی پاک و پاکیزه خلق خواهد شد.اکنون این کودک پاک در راه است و خدیجه(س) تنهاست.»

نمی دانست چقدر گذشت،اما دلش آرام گرفته بود، به طرف خانه روان شد. چند بار دستش را به دیوار گرفت، ایستاد و نفسی تازه کرد.در نیمه باز بود، با خودش گفت شاید کسی برای کمک آمده،داخل شد،بوی عطرو عود حیاط خانه را سرشار کرده است. بانویش را صدا کرد.جوابی نشنید.به طرف اتاق رفت.باورش نمی شد،خدیجه(س) در رختخوابش آرمیده و نوزادی زیبا را در بر دارد .

مثل آن بود که مادر و کودک در بستری از نور خوابیده اند.کنار بانویش نشست. دستش را روی پیشانی اش گذاشت. خدیجه(س) چشم هایش را باز نمود. اما انگار هیچ خستگی و غمی در چهره اش نیست. خواست چیزی بپرسد.بانویِ بانوان با اشاره دست آرامَش کرد.دست هایش را گرفت و گفت: وقتی تو رفتی،دردم شدیدتر شد. ترسیده بودم. بی قرار و کلافه و سردرگم شدم. بیکباره حیاط غرق نور شد. چهار زن وارد خانه گردیدند. اول ترسیده بودم، ولی بعد آرام شدم. یکی از آنها گفت:«ای خدیجه! اندوهگین مباش که ما از فرستادگان خداوند و خواهران توئیم. من ساره همسر ابراهیم و آن سه زن آسیه دختر مزاحم، مریم دختر عمران و کلثوم خواهر موسی(ع) است.ما از جانب خدا وظیفه داریم، قابلگی ات را عهده دار شویم. خدیجه(س) چشم هایش را بست و با شیرین لبخندی به خواب فرو رفت.اتاق غرق نور بود،به بانویش خدیجه خیره خیره چشم دوخت،چقدرخانمم زیباتر از پیش گشته است،حال خدیجه نورانی ترین مادری است که او تا آن زمان دیده است.

  • نویسنده : محمد اسلام مجدی نسب
  • ارسال توسط :

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۸

دیدگاهها بسته است.